تبليغاتX
* (`'•.¸ღخاطرات پگاهღ¸.• '´)*

kh-pegah

پگاه

kh-pegah

http://kh-pegah.blogfa.com

* (`'•.¸ღخاطرات پگاهღ¸.• '´)*

* (`'•.¸ღخاطرات پگاهღ¸.• '´)*

* (`'•.¸ღخاطرات پگاهღ¸.• '´)*

سلام من پگاهم متولد اسفند 1369 (میرم پیش) دختری مودب خانم و دلسوزو مهربان هستم(از نظر خودم نیستا اطرافیان میگن)و خیلی خیلی دل نازک و اینا دیگه یادم نمیاد چی بگم حالا آشنا میشیم...

* (`'•.¸ღخاطرات پگاهღ¸.• '´)*

سلام خوفین......؟

به خدا تمام روزام با کلاس پر شده شرمنده دیر به دیر می آپم....

روزا معمولی با کلاسا می گذرونم خاطره ی خاصی ندارم .. فقط اومدم بگم هستم دوست جونام

+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط پگاه |
از دکتر سیدا تا شلوار بوت کات!!!!!

سلام سلام سلام ژیگولای نانازی خودم........

خوفیییییییییین؟

خوش میگذره؟ تابستون و عقش و حال نه؟

وای آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخی این کنکورو دادم راحتیدم ....

انقده درس خونیدمااااااا مغزم......!!!!

خوب دیه بازم برگشتیدم .... قول میدم زود زود آپ کنم خووووووووووووووووووب.....

از این به بعد میخوام هفته ای آپ کنم ... البته دوست دارم خاطرات و اتفاق های خوب و جالب این مدت و که ننوشتم بنویسم حالا یه جایی واسشون پیدا میکنم.....

اول از دیروز بگم... 5شنبه از سر آزمون آزاد که با فری اومدیم بیرون دیدیم سیما جون(مامان) اومده دنبالمون با آیدا(خواهر گرامی) و علیرضا (پسر خاله جانمان) بود شصتم خبرید جایی می خوایم بریم ، سوار ماشین که شدم مامان گفت میریم تهران ... فرشته رو تا یه جاهایی رسوندیم و راهی تهران شدیم... قبل از این که بریم خونه ی عزیز به مامانم گفتم ببرتمون خونه ی داییم آخه الی (دخمل خالم) هم اونجا بود بعدشم خودمم با حلیا( دختر دایی) کار داشتم ،خلاصه رفتیم اونجا الی و حلی بیرون بودن وایسادیم اومدن ... شبم با الی رفتیم خونه ی عزیز ... واسه صبح جمعه میدون ولیعصر دم سینما قدس ساعت 10 با حلی قرار داشتیم می خواستیم بریم همایش دکتر سیدا (ذهن برتر) 10 رسید به 11 اونجا بودیم ... همایش خوفی بود کلی ام مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم... بعدش اومدیم بیرون خودمون و یه بستنی قیفی مهمونیدیم مو ایناا.... بعدم گفتیم بریم پاساژ ولیعصرم یه دور بزنیم...

یه مغازه رو شیشه زده بود شلوار بوت کات هجده هزار تومن الی ام که خیلی وقت بود دنبال شلوار بود کشوندمون تو مغازه...

صاب مغازه پسری بود خوش تیپ !!!! الی دو سه تا شلوار دید ولی همه ی 18 تومنیا ضایع بودن یه شلوار انتخابیدیم پسره گفت 32 تومن ... من گفتم آقا یعنی چی میزنی همه رقم 18 تومن میایم تو میگی 32 تومن... بعد رو کرد به الی گفت حالا خانم شما برید پروش کنین... ستا اتاق پرو بود الی رفت تو وسطیه .. بعد چند دقیقه که شلوارو پوشید من و حلی و صدا کرد بریم ببینیم تو پاش که یوهو پسره ام اومد تو !!! الی کتونیشو در آورده بود بوی گند جورابش کل اتاق پرو و برداشته بود داشتیم خفه میشدیم ... خلاصه اومد بیرون از اتاقو یه شلواره دیگه گرفت تا اومد بره تو اتاق وسطیه واسه پرو پسره کفت خانم برین تو اتاق اون وریه هوا کش داره!!!! وای من و حلی ترکیدیم از خنده... بعدم الی که تو اون اتاق بود پسره اسپری آورد زد تو اتاق وسطی!!! ما دیگه منفجر شدیم از خنده..... تا الی بیاد بیرون مخ پسره رو خوردیم گفتیم ما رو هم 18 تومن بیشتر همرامون نیست ! پسره می گفت خانم شوخی نکنین قلبم وای میسته هااااا ولی ما بازم میگفتیم 18!!!! گفت شما اینو همون 32 بخرین عوضش جمعه هفته دیگه میبرمتون دربند ناهارو شام مهمون من !!! من گفتم چه کاریه میخوای 70تومن خرج کنی به جاش الان تخفیف بده !!! گفت نه فرق داره... حلی گفت باشه دربندم میایم ولی تخفیف این جداست.... پسره گفت خونتون کجاست که حلیه دلقک گفت خونه نداریم !!! پسره گفت پس شبا کجا می خوابین که حلی از دهنش پرید گفت زیره پل!!!! من سرخ شدم از خجالت یه سقلمه ی محکم زدم به حلی ..... دیگه من هیچی نگفتم تا الی از اتاق اومد بیرون ،

بازم شروع کردیم به چونه زدن تا شلواره 32 تومنی و 18 تومن خریدیم!!!! شلواره الی و گذاشت تو یه نایلون خرسیه خوشل که گفتم منم ازین نایلونا میخوام، یه دونه بهم داد بعد گفت خرس دوست داری؟!! گفتم زیاااااااااااااااااد! گفت خوب واست یه دونه میخرم داریم میریم دربند بهت میدم!! حلی گفت پس من چی؟؟؟؟ اونم گفت واسه توام میخرم!!!!

وقتی ام که داشتیم از مغازه می اومدیم بیرون ستا کارت بهمون داد گفت واسه دربند تماس بگیرید!!!!!!! گفتیم باشه !!!! اومدیم بیرون کلی خندیدیم گفتیم بشین تا بزنگیم!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط پگاه |
کنکوررررر
سلام سلام سلام .....

نزدیک کنکور و استرس منم هی داره زیادتر میشه ... توخدا واسم دعا کنین باشه؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط پگاه |
سلام خالیییی
سلام.....

همین فقط اومدم سلام کنم سرم خیلی شلوغه....

+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط پگاه |
تولد نرگس...
سلام سلام سلام ..........

امروز تولد بهترین دوستمه........

نرگس جونم ایشالا ۱۲۰ ساله شی و دوستی مونم ۱۲۰ ساله شه...

نرگسم مثل خودم اسفندی .... اسفندیا همه شون ماهن ، خوشل، ناناز، عاشق پیشه و مهربون  ...

پس دوست دارم دوست اسفندی نازم ...

 واست آرزوی بهترینارو دارم ....

ایشالا همیشه زیره سایه یه پدر مادرت شاد و سلامت باشی.......

ایشالا دانشگاه قبول شی...

موفق شی...... 

به اون که می خوای برسی...

خوشبخت شی.....

+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط پگاه |
سلام ...........

خوبین؟

بدوبدو اومدم بدوبدو ام میخوام برم....!!!!

امروز اول اسفند و من عاشق این ماهم...

امروز تولد یه دوست عزیز ولی نمی دونم چطوری بهش تبریک بگم آخه هیچ راهی نیست!!!!

خدا کنه تا شب موفق بشم..

با بای دوست جونای من...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 8:7 قبل از ظهر توسط پگاه |
مریم جون....

سلام سلام سلام خشلای خوووووووودمممممم.....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من بازم اومدم، بینfree time هام یه جاخالی دادم بیام بهتون بسرم دلم واستون اندازه ی ....؟؟؟.... نمیدونم خوب تنگیده دیگه گیر ندین حالا خوب!! خوفین؟ خوشین؟ تو این مدت کنار درسا اتفاقای دیگه ای ام افتاد...

مثلا اینکه هِ هِ هِ  عاشق شدمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir!!!!! نه نه نه نه تند نرین عاشقِ عاشق که نه خوب !!!! خوشم اومده ازش زیاااااااااااااد خیلی جیگره ه ه ه!!!!!! حالا وایسین بگم کیه بعد فکراتون انقد منحرف شه ... همه ی فکرای پلیدی که تو این چند دقیقه ذهنتونو پر کرد و از ذهنتون دور کنین تا بگم.....

خوب این انسان فرشته که در موردش می حرفم....بابا دختره ه ه ه... معلم زبانمه اسمشم مریمه (هوی پسرا مریم خانم بخونناااااااااا) ...

خوب حالا از اول بزارین براتون تعریف کنم : مریم جون از اول مهر اومد وteacher ما شد ! تو کلاس زباناااااااااا مدرسه نه!!! دبیرای مدرسه همه چیزن(........) نه من حرف بد بلد نیستم بزنم...

وای ی ی ی ی این مریم جونم خیلی ماهِ هِ هِ ... من که از رفتارشو حرفاش خیلی خوشم اومده بود همش دوست داشتم یه جوری دوستم باشه و بهش نزدیک شم دیگه تو زبانکده اصلا غیبت نمی کردم  تا اینکه یه روز گفتم برم ازش شمارش و بگیرم بعد رفتم بهش گفتم ، خیلی راحت قبول کرد و شمارش و داد من انقده ذوخیدم م م م م  که نگو تو راه خونه پدر الی و (الناز خودمون میشناسینش دیگه؟) ... شب یه عالمه بهشsms  دادم اونم جوابم و داد خیلی خوشحال شدم حالا بعد از 2 یا 3 ماه که مریم جونم شده دوست جونم ،مامانم( بهم میگه تو بچه می) ، همه چیزم... اونم من و دوست داره!!! البته این و خودش میگه ها من نیدونم ؟؟؟ ....

مریم خیلی دخمل نازیه ،27 سالشه ، لیسانس مترجمی زبانه و مربیه والیبال .... خیلی با نمک و تو دل برو  تو کلاس کلی از دستش می خندیم خلاصه خیلی دوسش دارم زیاااااااااااااد..........هرروز باهش تلی می حرفم یه روز حرف نزنم میمیرم ....

20 دی تولدش بود  خودم و کشتم 1 کادو واسش خریدم آخه نیدونستم چی دوست داره خدا خدا میکردم خوشش بیاد حالا عکس کادو رو واستون میذارم ببینین ... حالا نمیدونم خوشش اومد یا نه ولی من تمامه سعی ام و کردم تا یه کادوی درست و حسابی بهش بدم....

خلاصه اینکه مریمی هِ من زندگیه....!!!!

اینم بگم فقط من نیستم که دوسش دارم انقده جیگره و ماهِ همه عاشقشن همه ی بچه های کلاس دوسش دارن....

خوب دیگه ببرم بسه بابای دوستای گلم ...... بازم سعی میکنم سر بزنم .......

                             

راستی  عکساهر کاری میکنم آپ نمیشه بعدا میذارم....

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط پگاه |
سلام سلام ....
سلاااااااااااااام به دوست جونای گل خودم ...

زیاد نمی تونم بمونم فقط اومدم بگم نگران نباشین حالم خوبه!!!! آخه دیدم دوستام همه نگرانن و کلی تو نظرا جویای حالم شدن و اینا منم گفتم بیام از نگرانی درشون بیارم 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط پگاه |
یلدا.......

       

سلام نارنگی آ !! چطور مطورین ؟ خوفین؟

منم خوفم خداااااااااااا روووو شکر!!!!  

دلم واستون یه ذره شده بود ...

الان فکر می کنین تو این مدت که نبودم مثل .... درس خوندم!!

( ...همون خر خدمون) مودبا تو پرانتز و نخونن !!

نه بابا از 24 ساعت 23 ساعت خواب بودم!!!!

خب حالا بی خیل بریم سر شب یلدا..

داریم به زمستون نزدیک میشیم

هوا خیلی سرد شده  خشلا 

 

 

یلداتون مبارک ناز گلا ....

اینم یه  متن نااااز در مورد داستان شب یلدا که چی می شه که بلند ترین شب سال می شه.

 قابل توجه  بی سوادا : مهر در این متن به معنی خورشید می باشد.......

  

       یلدا...

ماه دلداده ی مهر است

هر یک سر به کارخود دارند

شب وقت کار ماه است

و روز زمان مهر است

ماه می خواهد که راه بر مهر بندد

و راز دل خود با او گوید

اما ماه همیشه در خواب می ماند و مهر بر می آید

و دگر ماه را در آن راهی نیست

ماه تدبیری می اندیشد

 ستاره ای اجیر می کند

تا او را بیدار کند

این همان ستاره ای است که اکنون نیز

 کنار ماه هنوز دیده می شود

ستاره موفق می شود و ماه را بیدار می کند

ماه راه را بر مهر می بندد

و راز دل خود را با او می گوید

آنها عشق پیشه می کنند

و وظیفه شان را فراموش می نمایند

مهر در این دلدادگی

بر آمدن را فراموش می کند

و تاریکی دیر می پاید

و این همان شب یلداست

از آن به بعد ماه و مهر

یک شب در سال یکدیگر را ملاقات می کنند

پس یلدا حدیث عشق نیز هست!!!

 

                     یلدامبارک 

           

 

+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط پگاه |
ستایش..........

                            بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

سیلام سیلام سیلام گلای خخخخخخخخخخخخخخخودم.........

خوب بیدین خوش میگذره؟

جاتون خالی دیروز همگی جمع شدیم خونه ی مامان بزرگم منم کلی حال کردم چون 1 روز از قرهای مامانم خلاص بودم و گیر نداد که درس بخونم....

این ستایش دخمل دایی کومچولو ام هم داره بزرگ میشه و روز به روز با نمک تر دیگه دیروز همش سرمون با اون گرم بود ..

چند تام عکس ازش گرفتم دوتا دندون پایینش تازه در اومده خودمو کشتم یه جوری بخنده که تو عکس دندوناش بیوفته...می خندید ولی تا دوربین و دست من میدید می خواست از دستم بگیره و دیگه نمی خندید ...

اینم عکسایی که تونستم ازش بگیرم....

         بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

    

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

    بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط پگاه |
خاطرات محرمانه

سلام سلام سلامممممممم

خیلی خوشحالم بعد از یه عالمه وقت تونستم بیام به طوربسیار بسیار محرمانهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir به خاطرات پگاه سر بزنم الان که دارم می آپم کلی تو دلم دارم میذوخمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.....

حتما می پرسید چرا محرمانه ؟ آخه الان تو خونه تهنای تهنای تهنام که به راحتی تونستم کامم و روشن کنم و بیام پیش دوست جونام آخه نمی دونین که این مامانم اینا چقدر گیر میدن به درس خوندنم... گفتن کردن که تا ساله دیگه (یعنی بعد از کنکور) نت مت تعطیلخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir !! آخه مگه میشه ؟ میشه؟ نه خدایی میشه ؟ نمی شه که!!!!

حالا بگذریم بریم سر اصل مطلب از معلمامون بگم و اتفاقات این 2/3 هفته...

یه دبیر دیفرانسیل داریم که بعد هر کلمش می گه چیزی که وجود داره بچه ها!!

یه جلسه با نرگس از اول ساعت نشستیم شمردیم تا زنگ خورد یعنی طی 2 ساعت 54 بار گفت چیزی که وجود داره بچه هاخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir!!!

حالا یکی ازدبیرای دیگمون یه سوتیه توپ و تپل داده که مام کردیمش سوژه ... داشت درس میداد که گفت فرد درجامعه مثل شخص در اجتماع می مونه!!..خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حالا بریم سر خل بازیای خودم ما کلاس کنکور میریم پریروز که کلاس گسسته داشتیم و وسطاش خسته شده بودیم استاده دلش سوخت و یه آنتراک 10 دقیقه ای بهمون داد مام باز شیطونی مون گل کرد گفتیم بریم بالا پشته بوم آموزشگاه آموزشگاهمون 2طبقست که یه خرکی کوچولو می خوره به پشته بومش مام رفتیم بالا دیدیم یه کارتن بزرگ از گچ های اضافی اونجاست با 3تا دوست دیگم ماشینارو از بالا نشونه میگرفتیم و میزدیم ولی یکی از گچ ها به هدف نمی خورد ما هام حرسی شدیم مشت مشت گچ می ریختیم پایین بعد دیگه گفتیم بریم پایین اول رفتیم یه نگاه به خیابون انداختیم رو زمین پر گچ بود روناک دوستم می گفت بچه ها اگه شهر داری کارشناسم بیاره نمی فهمه اینجا واسه چی این شکلی شده!!!!!

اینم چند تا عکس قاطی پاتی از مدرسه و هیوا و ستایش دخمل دایی کوچولوام...

این عکس چشممه که حلیا بعد از به قوله خودش شاه کارش که ابرو ها مو بر داشته بود گرفت:

اینم هیوا......

اینم راحله یادگاری تو کتابم کشیده بود

این نامه رو فرشته واسه نرگس نوشته سر کلاس بودیم یادم نمیاد سر چی دعواشون شد که بعد فرشته واسه معذرت خواهی این و واسش نوشت...

این عکس ۱۰۰ تومنی که من و سیما به دلیل نداشتن پول خورد نصف کردیم آخه ۵۰ تومن ماله من بود ۵۰ تومن ماله اون...

اینم ستایش

اینم ستایش تو بقل من

اینم برگ درخت توت مدرسه که همیشه ازش آویزون بودیم..........

اینم هیوا

اینم عروسک هیوا محمود سوسول......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط پگاه |
کنکور !!!!!

سلام سلام سلاممممممممممممممممممممممممممم من اومدم ولی بازم دیر آخه خیلی سرم شلوغه همش درس و مدرسه و کلاس کنکور و آزمون و............ اه خسته شدم خب!!!!!!!

این کنکور پدره آدم و در میاره......

راستی دوست جون ها با این که من دیر به دیر میام ولی همه ی امیدم به شماست تنهام نذارین گناه دارماااااااااااااااااااا !!!

من میام به وبم سر می زنم شاید نتونم جواب نظراتون و بدم ولی نظرای قشنگتون و می خونم و واسم یه دل گرمی تا به وبلاگ نویسی ادامه بدم .....

یه خواهشم ازتون داشتم اونم اینه که هرکی تو تست زدن ترفندی بلده(از این سه صوته ها هااااااااااااااا) به مام یاد بده ...

نیازمند یاری سبزتان هستیم بنیاد اومور پشت کنکوری ها.........

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط پگاه |
سوسک کشون و ماشین بازی!!!

سیلام سیلامخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir من اومدم ولی اندکی دیر ...........

خوبین دوست جونا ؟ خوش میگذره؟

دیگه کم تر می تونم به وبم سر بزنم به خاطر درس و ووووووو اینا دیگه باید بشینم خر خونی کنم تا شاید شاید شاید دانشگاه رام بدن ..............

خوب بگذریم بریم سر اصل مطلب جاتون خالی این پنجشنبه ای بعد از افطار قرار بود بریم خونه ی مامان بزرگم (مامان بابام) آخه ساعت 4 صبح پرواز داشت به مقصد سوریه خلاصه داشتیم حاضر می شدیم که یهو الناز(دختر خاله جانمان ) جیغ زد سووووووووووووووسک خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir............. 1 سوسک بزرگ بالدار من که تو اتاق بودم ندیده رفتم بالای صندلی کامپیوتر و شروع کردم به جیغ زدن النازم که فردین بازی و اینا در آورد و رفت یه دمپایی ورداشت افتاد به جونه سوسکه از شانس گند منم سوسکه فرار کرد اومد تو اتاق و هر لحظه به من نزدیک تر می شدخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir من داشتم از ترس میمردم دیدم دیگه خیلی داره نزدیک میشه از صندلی پریدم پایین دویدم تو حال و رفتم رو میز ناهار خوری خلاصه سوسکه رفت پشت میز توالت که من دقیقا شبا بغلش می خوابم هر کاریم کردیم در نیومد مام تمام خونه رو پیف پاف زدیم و راهی خونه ی مامان بزرگم شدیم منم شب از ترس سوسکه با الناز رفتم خونه ی خالم خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir.......

ولی خونه ی خالم کلی بهم هال داد چون تا 5 صبح با پسر خالم بیدار بودیم داشتیم ماشین بازی می کردیم نزدیکای صبح بود که دیگه کامشون به صدا افتاد مام خاموش کردیم رفتیم لالایدیم ................

ولی تا وقتی خوابم ببره همش جلوی چشمام جاده و ماشین بود!!!

قاااام قااااااااااااااااااااام قام قام ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ قاااااااااااااام ویژژژژژژژژژژژژژژژژ ییییییییییییییییییی بومممممم

ماشین در این لحظه منفجرمی شودخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir............

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط پگاه |
پیش دانشگاهی مزخرف!!!!!

 

سلام من اومدم ولی با حالی نه چندان شاد !!!

آخه مگه می شه آدم روز اول مهر خونه بشینه؟؟؟!!! خوب منم می خوام برم مدرسهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir دارم دیونه می شم .امروز سوم مهر من هنوز تو خونم .......

این پیش دانشگاهی مزخرف ما از 13 مهر شروع میشه !!!! حالا کو تا 13 مهر اه اه اه

اه من می خوام امروز برم یعنی چی آخه...

آخی ی ی ی ی ی ی دلم واسه مدرسه یه ذره شده . یاد روز اول مهر پارسال می

افتم اتفاقا خاطرشم تو وبم نوشتم

چقدر مسخره بازی در آوردیم ما .....!!

بچه هایی که هنوز می رید مدرسه قدر این روزارو بدونید ..

خوب فعلا بای بای من برم به دلتنگیم برسم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

اینم چندتا عکس یاد گاری پارسال ....

این دوتا نقاشی خوشل و سپیده دوست جونم که من بهش می گم ویدی خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irو راحله تو کتاب زبانم کشیدنبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir....

این کادوی روزه تولد شیما بود که بهش دادم از شاه کارای خودم بید ....

اینم از تخته سیاه (البته واسه ما سبز بود)در روزای آخر مدرسه .........

این کارت پستالم روز ولنتاین به نرگس دادم اینم خودم درست کردم به افتخارمبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بزن کفوووووو.....

این عکسم سر کلاس فیزیک توسط فرشته گرفته شده. از بس این معلم فیزیک حرف

زده بود همه بچه ها خسته شده بودن هیچ کس به درس گوش نمی داد ....

اینارم روزای آخری فرشته با خودکار اکلیلی های نرگس بی چاره رو دستم یادگاری

نوشت .... اونم چی سر کلاس عربی که روز آخرم دست از سرمون بر نمی داشت !!!!

اینم نرگس شب یلدا تو دفتر جبرم نوشت خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir.....

این عکسم بر می گرده به روزه امتحان دینی ...

وقتی دیدم نمی تونم به سوال ها جواب بدم و فرشته داره تند تند جواب میده و هرچی بهش میگم برسون نمی رسونه منم حرسیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir شدم و روی کتاب دینی که معلمه

گفته بود بذاریم رو میز تا تقلب نکنیم عکس فرشته رو کشیدم و زیرش نوشتم فرشته

خیلی خری ی یی !!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط پگاه |
بی کاری و لالا..........

 

سلام خشلای من خوبین کیفتون کوکه؟ من اومدم خاطره خاصی ندارم روزامم معمولی

روزه میگیرم تا لنگ ظهرم می خوابم فقط اومدم بگم داش مام هستیم

               http://www.Bia2Net.ir/

+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط پگاه |
هیوا
  

اینم  دوتا عکس از هیوا دخمل دایی جونم

                                                                

      

   

 

  

         

    

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط پگاه |
بستنی متری و یخیدن!!!

 

سلام دوست جونا و جیگلای من چطور متورین خوبین؟ من اومدم بازم ولی

باز با خاطرات پارسال این خاطره ماله :

شنبه 21 مهر 1386

امروز همه ی خانواده ی مادری جمع شدیم خونه ی مامانیم کلی ذوخیدیم و

شیطونی کردیمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir آخه تو خانواده ی مادریم همه اکیپ جوونیم و باهم جوریم

چه دخمل چه پسر بعد از ناهار دور هم جمع شدیم و نقشه کشیدیم بریم

دربند!

موقع رفتن هیوا (دختر دایی کوچیکم 5 سالشه) 3پیچ شده بود منم می

خوام بیام دربستخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir و مارو کلی با حرفاش خندوند آخرا دیدیم داره زیاد گیر میده

گفتیم ما دربست داریم میریم دانشگاه (هیوا تنها جایی که نمیاد دانشگاه)

خلاصه اینطوری .... کردیم و راهی دربند شدیم تا تجریش که رفتیم

تصمیممون عوض شد و قرار شد برگردیم بریم پارک ملت و بستنی متری

بخوریم خلاصه ما گفتیم تا اینجا که اومدیم یه سرم به پاساژ تندیس بزنیم

(پول که نداریم بریم نگاه کنیم) من و حلیا و الناز (حلیا دختر داییم22سالشه و

الناز دختر خالم 21سالشه) از حامد وعلی و سینا ( حامد پسر داییم داداش

حلیا و هیوا 24ساله و علی پسر خالم داداشی الناز20ساله و سینام پسر

خاله ی پسر داییم24 ساله که با ما خیلی جوره و با اکیپ ماس همیشه)

خلاصه داشتم می گفتم از هم جدا شدیم و قرار شد یه ساعت بعد دم در

پاساژ باشیم .

البته اینم بگم که ما پسرارو واسه این تنها گذاشتیم که بتونن با خیال راحت

دختر بازی کننخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir آخه بیچاره ها با وجود ما که نمی تونستن بقول خودشون مخ

بزنن .

خلاصه ما داشتیم می گشتیم تو تندیس که یه مغازه ی باهال چشم

مونوگرفت حلیا یه دستبند دید رفت قیمت کرد ( که کپی همون و هیوا از تو

لپ لپ در آورده بود) باورتون نمیشه فروشندهه گفت 17 هزار تومن خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irما ها

چشامون 4تا شد در همان حالت شوک بسر می بردندیم که الی با سوتی

گندش ما رو از اون حالت در آورد همچین با حالت جدی گفت بابا بیاین بریم اینا

تو شاه عبد العظیم 1000 تومنه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir!!! من و حلیا خندیدیم و گفتیم الی تو نمی

خواد حرف بزنی بابا آبرومونو بردی که الان فکر می کنن از داهات اومدیم

حداقل جلو دیگران حفظ ظاهر می کردی!!! خلاصه 1 ساعت همین طور

گشتیم وبالا پایین کردیم بعد دوباره به پسرا پیوستیم و راهی پارک ملت شدیم

قبل از اینکه بریم بستنی بخوریم تو پارک چند تا قرفه ی لوازم آرایشی بود

حامد گفت بچه ها بریم اونجا من عطر بخرم با این که هوا خیلی سرد شده

بود قبول کردیم تو عطر فروشی حامد تک تک عطر هارو برداشت و امتحان

کرد تا فروشندهه حرف میزد علی می گفت حامد خانم راست می گن من

خودم فروشنده بودم میدونم (این تیکه ی عیاض بود من حبس کشیدم

میدونم) و علی کلی با این حرفا خندوندمون بعد از کلی این دست و اون دست

کردن بلاخره حامد آقا عطر پسندید و خریدیم اومدیم بیرون دیدیم هوا سرد تر

شده همه مون داشتیم می یخیدیم به حلیا گفتیم هوا سرده بی خیال

بستنی بشه( آخه اون پیشنهاد داده بود) ولی حلیا با قاطعیت و آوردن دلیل

مارو قانع کرد: ببینین بچه ها الان هوا سرده اگه ما بستنی بخوریم دمای بدن

مون کاهش پیدا می کنه و با محیط تبادل دما به وجود میاد و بعد از چند دقیقه

ما گرم مون میشه مام عین اسکلا وایستاده بودیم و به حرفای حلیا گوش

می دادیم و حلیا میگفت آره بچه ها این و علم فیزیک ثابت کرده و چون حلیا

دانشجوی لیزر اپتیک و همش با فیزیک سر و کار داره گفتیم شاید یه چیز

بارش می شه دیگه و قبول کردیم رفتیم بستنی گرفتیم و تو اون هوا شروع

کردیم به خوردن اما چشمتون روزه بد نبینه با هر گازی که به بستنی میزدیم

بیشتر سردمون می شد وقتی بستنی تموم شد از شدت سرما دندونامون

می خورد به هم!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حامد بیچاره که 1تی شرت آستین کوتاه پوشیده بود داشت عین... میلرزید

وگلاب به روتون به حلیا فحش می داد خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

البته فقط حامد نبود همه مون فحش و کشیدیم به جون حلیا اونم مثل

همیشه کم نیاوردوبا کمال خونسردی می گفت به من چه که علم فیزیک

اشتباه اثبات شده!!!! یا گاهی هم میگفت بده آوردمتون اینجا امشب و واستون

خاطره کردم !!!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط پگاه |
پاستوریزه هااااااا
 

۳/۷/۱۳۸۶

امروز توی مدرسه کلی از مسخره بازی های شیما خندیدیم.

زنگ تفریح دوم الهام دانا( یکی از هم کلاسی های پارسال که امسال تغیر رشته داده رفته

تجربی) اومد توی کلاس پیش پونه و مینا دوستای صمیمیش ... بعد من و شیما رفتیم پیشش و

شروع کردیم باهاش حرفیدن خلاصه جونم واستون بگه الهام شروع کرد واسمون دردودل کردن

می گفت تازه فهمیدم چرا خانوم قربانی (دبیر شیمی پارسالمون)پارسال انقدر به ما میگفت

کلاستون شلوغه آخه هرچی خرخونه ریخته  تو کلاس تجربیه ما همه بچه ها موقع درس

ساکت میشینن باهاشون حرف میزنی میگن هیییس دارم به درس گوش میدم !!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir الهام می

گفت

فحشم بلد نیستن .حرف بدشون بیجا کردیه دیگه بیش از حد پاستو ریزن هموژنیزم شدن! من و

شیما با الهام و پونه رفتیم کلاسشونو ببینیم.که تو کلاس فهیمه رو دیدیم اونم یکی از بچه های

شر مدرسمونه فهیمم درد الی و داشت شیمام گفت غصه نخورید من به بچه هاتون چندتا حرف

چند سیلابی باحال یاد میدم که تا اومد داد بزنه و به بچه ها بگه معلمشون اومد من و شیما و

پونه دویدیم بیرون .

زنگ آخر بود که دینی داشتیم خانم داشت در مورد کتاب می حرفید که نگین (یکی از بچه ها)

گفت خانم ترم ۲ کتاب خیلی باهاله! (آخه در مورد رابطه زناشویی)  که خانم هم کم نیاوردو

گفت آره واسه ۲سال بعدت لازم میشه!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

 ما همه  زدیم زیر خنده ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 وقتی نگین داشت به خانم می گفت قبل از اینکه حرفشو کامل بزنه سپیده که می دونست

دوستش چی می خواد بگه گفت نگین ساکت شو(البته من معادل حرف سپیدرو نوشتم) دیگه

با پا میام تو دهنتا!! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ولی نگین محل نذاشت وحرفشو گفت که راحلم آخر سر گفت نگین حرف نزنی کسی نمیگه

لالی!!

خانم جای فرشته (دوست صمیمی)که پیش من میشینه رو برد میز اول چون خیلی حرف

میزد بعد که من ناراحت شدم دیدم سعیده داره حرف میزنه از فرصت استفاده کردم و به

طرفداری از

فری با اعتراض به خانم گفتم : خانم سعیده که بیشتر از فرشته  حرف میزنه پس باید بره

جولوی فرشته رو زمین بشینه!!!!! که همه خندیدن..

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط پگاه |
مهر پارسال

 

می خوام از اول مهر پارسال که میرفتم سوم دبیرستان شروع کنم

 ۱۳۸۶/۷/۱

امروز بعد از سه ماه خوش گذرونیو عشق و حال دوباره لباسای خوشل مدرسمو(منظورم از

خوشل همون بلندوگشادو ضایع و.... اینا بود)خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

تنم کردم و راهی دبیرستان کاشانی پور شدم.وارد مدرسه شدم که دوستام واسم دست تکون دادنخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir و دوباره بعد از 3ماه بچه هایی که تابستون ندیده بودم و دیدم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irو بغل و ماچ و بوس ووو از این کارای مبتذلخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir خانم رهنما (ناظم) که خشنه و ما بهش می گیم سرکار استوارخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir پشت بلنگو گفت که صف ببندیم ما هام با کلی دلشوره و

اینا صف بستیم ( آخه می ترسیدیم توی یه کلاس نیوفتیم ) در مورد همین چیزا داشتیم می

حرفیدیم که رهنما گفت همه ی بچه های کلاس دوم ریاضی A پارسال برن تو سالن 1 کلاس سوم ریاضی A ما ها همه از خوشحالی کلی ذوخیدیم و حالیدیم خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irبعدم مثل

اونایی که از بند آزاد شدن دویدیم تو سالن خلاصه بعد از کلی خل و چل بازی با نرگس و شیما

(دوستای صمیمی 3 ساله دبیرستانم) و تعریف وقایع 5 ساعت مدرسه رو پشت سر گذاشتیم و

با سرویس راهی خونه شدیم توی سرویسم با بهنازو مهسا(دوستای نیمه صمیمی 3 ساله

راهنمایی و دبیرستان راهنمایی باهاشون خیلی صمیمی بودم ولی از وقتی که وارد دبیرستان

شدیم چون کلاسامون از هم جدا شد از صمیمیت قبلی کم شد) کلی خندیدیم .

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط پگاه |
سلامممممممممم...

سلام....خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

من پگاه هستم.17 سالمه میرم پیش که یه جوراییم پشت کنکوری حساب میشم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من وبلاگ زیاد داشتم ولی هیچ کدوم خاطره نویسی نبوده.

از وقتی که وبلاگهای بعضی از دوستامو خوندم منم یه جورایی علاقه پیدا

کردم که خاطراتم و بنویسم تا واسم یادگاری بمونه بیشترم دوست دارم در

مورد مدرسه و ایشالا ساله دیگم که دانشگاه قبول میشمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir از دانشگاه

بنویسم.

الانم که آخرای تابستونه و واسه این که ماه رمضونه ما الاف و بیکار تو خونه

میگردیم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irگفتم وقت خوبیه که از خاطرات سال تحصیلیه گذشتم شروع کنم

(سوم دبیرستان) تا بیشتر باهام آشنا شیم بعد از مهر که میرم مدرسه(البته

از لفظ پیش دانشگاهی استفاده کنم با کلاس تره مدرسه ضایعست) دیگه

شروع می کنم به نوشتن خاطرات باهاله روزانه مدرسه .

من دفتر خاطرات دارمو بعضی خاطرات باهاله سومم و توش نوشتم حالام از

تو اون واسه شما مینویسم دوست جونا!

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط پگاه |

قالب وبلاگ

عکس های دیدنی

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس